|
فرشته کوچک من ماندانای کوچولوی ما 34 روز هست که به مهد کودک میره. روزهای اول خیلی عالی مهد رو قبول کرد ولی با رفتن مربیش (خاله مریم) کلی مشکل پیش اومد. هفته دوم سرمای سختی خورد که باعث شد سه هفته خونه نشین بشه. عادت به مربی جدید (خاله نادیا) هم حکایتی داشت... کم کم درست می شه. البته چهار ساعت بیشتر توی مهد نمی مونه. از 8 صبح تا 12 ظهر. با این که امروز صبح گریه کرد ولی وقتی رفتم دنبالش خیلی سرحال و شیطون شده بود. مدتی کار با تراشه های الماس رو کنار گذاشتم. چون احساس کردم از این بازی خسته شده. هفت ماه کلمات رو توی انبار گذاشتم. موقع اساس کشی وقتی چشمش به کلمات افتاد خیلی هیجان زده شد. از اول شروع کردیم. از کلمات دوره اول که 24 کلمه بود فقط 4 کلمه از خاطرش رفته بود. از کلمات دوره دوم فقط 5 کلمه یادش مونده بود. ولی مساله جالبی رو متوجه شدم .ماهای اول که کار با تراشه ها رو شروع کردیم هفته ای سه کلمه بیشتر یاد نمی گرفت. ولی الان دقیقا روزی 2 تا 3 کلمه جدید رو یاد میگیره. الان با علاقه زیادی کلمات رو می خونه. در کنارش دوباره انگلیسی رو هم شروع کردیم. روز جمعه 27 آبان واسه ماندانا تولد گرفتیم. امسال هم مثل پارسال تولد ماندانا توی محرم میافته واسه همین زودتر تولدش رو گرفتیم. جشن خیلی خوب و مفصلی بود. 5 روز قبل از جشن بردیمش آتیلیه و کلی عکس خوشکل انداخت. هر چند اوج بیماریش بود ولی با این وجود عکسهای خوبی شد. یک ماه دیگه دختر خوشکل مامان سه سالش تمام می شه.
کیارش و مهرداد ژسر عموهای شیطون ماندانا
کیارش و مهرداد و کوروش( پسر دائی مانداناد)
این هم کیک تولدش موضوع مطلب : چهار شنبه 27 تیر ساعت 5 صبح مسافرت ما شروع شد. چهار روز تهران بودیم که با مهمان نوازی بستگان خیلی خوش گذشت. دوشنبه از جاده هراز به سمت بابلسر رفتم. خیلی سرد بود و در توقفی که واسه صبحانه داشتیم مجبور شدم ماندانا رو توی پتوش بپیچونم.فکر میکنم بعد از رودهن بود. پف چشمهاش گویای مدت زمان خوابش هست بابلسر خیلی شرجی بود. کلا ما زمان بدی رسیدیم شمال. از شرجی جنوب فرار کردیم گیر شرجی شمال افتادیم تمام روز ماندانا شن بازی و آب بازی کرد ولی ساعت 5 صبح روز بعد بیدار شد و بعد از صرف صبحانه ای مختصر دوباره هوای دریا کرد.چون دریا چند متر با مجتمع فاصله داشت بدون بیدار کردن امیر راهی دریا شدیم. اون موقع صبح درهای مجتمع بسته بود و کسی هم توی اتاقک نگهبانی نبود. ما مونده بودیم که حالا چکار کنیم؟؟؟ ولی خوب از قدیم گفتن جوینده یابندس. کل ساختمون رو گشتیم تا اینکه توی حیاط دومی که پشت ساختمون بود در بازی پیدا کردیم و پیش به سوی دریا... صبح همون روز رفتیم محمودآباد . آبشار آب پری هم رفتیم که در چند کیلومتری نور هست.جای فوق العاده سرسبز و خرمی بود. دو روز بیشتر نتونستیم بمونیم. شرجی هوا خیلی آزاردهنده بود. پس به ناچار برگشتیم تهران. دو روز هم تهران بودیم و جمعه به سمت دیار حرکت کردیم. مسافرت خوبی بود ... فقط کاش آب و هوا همکاری می کرد، دیگه به یادماندنی می شد ماندانا اولین بار 8 ماهه بود که بردیمش دریا و هیچ خاطره ای از اون نداشت. وقتی برای اولین بار دریا رو دید فقط نگاه می کرد و هیچی نمی گفت. امیر بغلش کرد و با خودش برد توی آب. یه هو شروع کرد به بلند بلند خنیدین. فهمیدم خیلی ترسیده. امیر می گفت نه از خوشحالیه... رفتم که بیارمش بیرون ، یه هو زد زیر گریه ... واقعا ترسیده بود. تمام مدت توی ساحل با دوستانی که پیدا کرده بود شن بازی کرد. با یه کوچولویی دوست شد با نام پارسا که از کرمان اومده بودن و مادر خیلی با حوصله ای داشت. کم کم با پارسا رفت توی آب و با دریا آشتی کرد...
سد کرج این هم از عکسهای شمال... موضوع مطلب : باز هم بعد از یک غیبت طولانی دیگه برگشتیم. ممنونم از همه دوستانی که ما رو فراموش نکردن. 27 تیر یه مسافرت به دیار شمال ایران داشتیم که شرح کاملش رو نوشته بودم ولی به لطف اینترنت ناپیوسته ایرانسل همش پرید. می تونید تصور کنید چقدر اعصابم بهم ریخت. ولی در اولین زمان عکسها رو می گذارم. ماه مبارک رمضان برای ما ماه بسیار پر مشغله ای بود. چون در این مدت یک ماه ما تصمیم به فروش خونه گرفتیم. فروش خونه و ماشین و از طرفی خرید خونه و اساس کشی همه در مدت یک ماه انجام شد. در مورد آموزش خوندن به ماندانا باید بگم که من آموزش رو متوقف کردم. فعلا تیتر وار همه مسائل مهم رو نوشتم و در پست بعدی شرح کامل اتفاقات رو می نویسم. موضوع مطلب : ۱۳٩٠/۳/٢٤ :: ۳:٢۳ ق.ظ :: نويسنده : ماری
زمان زیادی می شه که اینجا رو آپ نکردم ولی امشب فرصتی دست داد تا کمی این خونه رو گردگیری کنیم. اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد... مدتی ماندانا گوشش رو می کشید و از درد شکایت می کرد. در این مدت سه تا متخصص اطفال چکابش کردن و همگی گفتن که هیچ مشکلی نداره و نباید حساسیت نشون بدم. من هم همین کارو کردم و خدا رو شکر این عادت از سرش افتاده.ولی باز هم خیالم راحت نیست. تصمیم دارم هفته آینده ببرم یک نوار گوش ازش بگیرم. یک روز قبل از تولدم امیر بلیط سمینار دکتر معظمی رو گرفت و با هم رفتیم ... خیلی سوپرایزم کرد آخه من واقعا عاشق حرفهای آقای دکتر هستم ... البته امید(جناب آقای فکر مثبت) هم با ما همراه بود. خیلی خیلی خوب بود. ماندانا خانم ما هم خانمی شده واسه خودش... خیلی شیرین زبون شده و صد البته شیطون. دیروز واسش گیلاس گذشتم بخوره و از اونجایی که عاشق گیلاسه می خواست با بهترین جمله از من تشکر کنه. واسه همین گفت: مامان خدا رحمتت کنه چند روز پیش من و مسعود سعی کردیم چندتا عکس پرتره ای ازش بگیریم ولی مگه اجازه داد...
این عکس رو که گرفتم یاد هاکل بریفیلد افتادم موضوع مطلب : ۱۳٩٠/۱/٢٧ :: ٤:٥٤ ب.ظ :: نويسنده : ماری
این هفته مامانم اساس کشی داره و من اصلا خوشحال نیستم. خیلی از من دور می شه.من و ماندانا عادت کردیم به هر روز دیدنش. اون هم همینطور. روزی که ما نتونیم سر بزنیم خودش می یاد. هر چند بالا اومدن از پله ها خیلی واسش سخته ولی میاد.موندم با این همه دوری و تنهایی چکار کنم.دوست نداشتم این قدر زود خونشون آماده بشه(وای وای چه دختر بدی این روزها ماندانا بیشتر وقت خودش رو یا با رقص پر می کنه یا با پرو کردن لباس. عاشق لباس و کفش و کیفه. این خصوصیتش هم کاملا به مادرشوهرم رفته. فکر می کنم 5 یا 6 سال دیگه نشه از هم جداشون کرد.جالب اینکه ماندانا عاشق لباسهایی هست که مادرشوهرم واسش می گیره. سلیقه منو دوست نداره. موضوع مطلب : ۱۳٩٠/۱/۱۳ :: ٤:٥٩ ق.ظ :: نويسنده : ماری
باز هم سال نو مبارک. امسال برخلاف سالهای گذشته مسافرت نرفتیم. روز اول که طبق رسوم به دیدن بزرگترهای فامیل رفتیم. روز دوم به همراه خانواده خودم و امیر به قلعه تل رفتیم.پدرشوهرم اونجا خونه ویلایی قشنگ و باصفایی داره.این شهر کوچک از توابع باغملک در استان خوزستان هست.خیلی خیلی خوب بود...هوا عالی...فکرها آزاد...خلاصه خیلی خاطره انگیز بود. اینجا اشکف سلمان هست. کتیبه و نقوش روی کوه مربوط به دوره ایلامی و قدمتی چندهزار ساله داره.کتیبه به خط میخی و در حدود 4یا5 متر از کف زمین فاصله داره و خیلی عجیب و بسیار غم انگیز بود که بعضی افراد متاسفانه کوته فکر به خودشون سختی داده و روی کتیبه با اسپری رنگ یادگاری نوشته بودن. روز دوم به منطقه باستانی دشت سوسن رفتیم.جایی که به سختی می شه باور کرد جزیی از خوزستان هستش. در راه بازگشت به یک قبرستان محلی خیلی قدیمی برخوردیم. مردم این منطقه رسم داشتن وقتی شخص دلیر و شجایی از دنیا می رفت، روی مزار آن شخص شیر سنگی می گذاشتن. ما شیرهایی پیدا کردیم که حدود 100 سال قدمت داشت. تعطیلات خوبی بود و خوش گذشت. این دو روز که از محیط شهر و کار دور بودیم وافعا انرژی زیادی به ما داد. ماندانا در خوندن پیشرفت خیلی چشمگیری کرده. دختر کوچولوی ما الان می تونه جمله بخونه.البته روزهای عید کمی کند پیش رفتیم ولی در مجموع از پیشرفتش در شگفتم. یک سال دیگه هم شروع شد. نمی دونم چطور سالی می شه ولی امیدوارم سال سبزی باشه. موضوع مطلب : ۱۳٩٠/۱/٦ :: ۸:٤۳ ق.ظ :: نويسنده : ماری
سال نو مبارک. امیدوارم سال جدید پر باشه از اتفاقات و دستاوردهای خوب واسه همه مردم ایران... موضوع مطلب : ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ :: ۸:۱٤ ق.ظ :: نويسنده : ماری
روزهای پایانی سال ...این روزها خیلی کارها انجام دادم که بهترینش تغییر دکوراسون اتاق ماندانا بود. ۴ ماه پیش خونه رو رنگ کردیم. اتاق ماندانا رو صورتی روشن کردیم ولی رنگ در های کمد دیواری رو عوض نکردیم و همچنان قهوای تیره موند.خیلی نمای اتاقش رو خراب کرده بود.بالاخره تصمیم گرفتم در کمد رو با برچسب بپوشونم. کلی توی بازار با مینا جون(خواهرم)گشتیم و طرح قشنگی پیدا نکردیم.درست در لحظه آخر یک طرح خیلی زیبا و تک دیدیم.من و امیر برچسب ها رو زدیم که اون هم حکایتی شد چون برچسب به چوب کمد نمی چسبید
البته یک مقداری کم آوردم و متاسفانه مغازه دار نمونشو تمام کرده بود چند وقتی متوجه شدم ماندانا خیلی پلک می زنه. کامپیوتر ما توی اتاق ماندانا بود و همین مسئله باعث شده بود که خیلی پای کامپیوتر باشه.ما هم چاره رو در این دیدیم که کامپیوتر رو به اتاق خودمون ببریم.البته همه می گفتن که این عادتیه که کم کم از سرش می افته ولی درست همون روزی که این جابجایی انجام شد پلک زدنش هم متوقف شد.حالا در کل روزی شاید١٠ تا ٢٠ دقیقه بیشتر پای کامپیوتر نمی یاد و بیشتر توی اتاق خودش و با عروسکاش سرگرمه. دیشب با مامانم بردیمش پارک عمو پورنگ. برای اولین بار از سرسره بادی بزرگی که اونجا بود بالا رفت ولی واسه سر خوردن کمی ترسید. بعد از ۵ دقیقه به خودش جرات داد و سر خورد ماندانا مرحله اول تراشه ها رو تمام کرد و حالا مرحله دوم رو شروع کرده. خیلی از کارت بازی لذت می بره و خیلی وقتها خودش واسه شروع بازی پیش قدرم می شه. سال جدید...امیدوارم سال جدید سال خوبی باشه... موضوع مطلب : درباره وبلاگ ماندانای کوچولو و قشنگ ما 24 آذر1387 به دنیا آمد.خدا را به خاطر بخشش این رحمت همیشه شکر می کنیم موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
||||